سيد محمد باقر برقعى

581

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عالِم از معرفتِ فلسفه مىگفت سخن * او ندانست كه اين نكته بسى خام افتاد فانىِ درگه دلدار شو اى رهروِ عشق * كه درين مرحله جان در خورِ انعام افتاد گفتمش : روى تو بنماى و ببر از خويشم * گفت : ترتيب كمال تو به انجام افتاد يارِ من پرده‌نشين نيست ، تواش خرده مگير * دانشِ ماست كه در پردهء ابهام افتاد من همه ملتهب و ، سوختم از هجر ، ولى * اشك حسرت ز تو اى ديده چه آرام افتاد هركه در مجمع ارباب ادب نامى جُست * زين ميان « گلشنِ » ما بود كه بىنام افتاد مصدر نور آنكه شد طالب دلبر ، چو رَود تا لبِ گور * حال پروانه نمايد ز شرر جويد نور نور كز نار كند جلوه ، تواش نور مدان * نور آن است تجلّى كند از مصدر نور نور بىواسطه خواهم كه بُوَد مطلق و محض * تا به روى طاير جان بال گشايد به سرور امر معراج طلب مىكنم از درگهِ عشق * كه به جان و تن ازين كون و مكان گردم دور تن كه آهنگِ سفر با منِ مسكين نكند * من تنِ خويش ندانم كنمش از خود دور قولِ اهلِ نظر اين است درين مرحله ، تا * عاقلان خود چه بگويند به فتواى شعور شاه‌بازيم و شكار مگسان ملزم نيست * فطرت اين است نبوديم هواخواه غرور قانعم از همه عالَم به دمى ديدنِ تو * ديده ار محرمِ ما نيست ، تو بنمايش كور