سيد محمد باقر برقعى
563
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
راز سالها مىگذشت و من خاموش * شاهد مرگ خويشتن بودم آه مرگى كه در كشاكش آن * خستهء تخته بند تن بودم * * * هيچ دستى به كام تشنهء من * جرعهاى از سبوى عشق نريخت هر ترنّم كه ساز مىكردم * عاقبت در نواى غم آويخت * * * در گذار زمانه بنشستيم * با نگاهى ز درد و حيرانى ناظر تودههاى سرگردان * كاروان طويل انسانى * * * سالها رفت و هيچ رهگذرى * با من از راز جاودانه نگفت آنكه بر من سخنسرايى كرد * داستانى بهجز فسانه نگفت * * * همره فكر دورپردازم * تا فراسوى كهكشان رفتم گاه تا عمق خاك كاويدم * گاه برتر ز آسمان رفتم * * * آه ! افسوس ! دستهاى خيال * پرده از روى راز برنگرفت مرغ زرّينه بال افكارم * جز به بام خيال پر نگرفت * * * يك شب آزردهجان و دلخسته * رو به درگاه آشنا كردم با غمينتر نوا و آهنگى * تا سحرگه « خداخدا » كردم * * * بند از پاى اشك بگشودم * شستم اين قامت غبارآلود