سيد محمد باقر برقعى

548

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ليسانس ادبيّات به‌عنوان دانشجو معلّم و تا امروز به معلّمى اشتغال دارم و از رنج معلّمى لذّت مىبرم . فضاى جادويى شعر ، مرا از آغاز مسحور خود كرد ؛ به‌خصوص آن روز كه از حساب و هندسه بيزار شدم . گاه كلمات را آهنگين پشت‌سرهم و به خيال خود شعر مىگفتم ، بىآنكه وزن و قافيه و خيال را بشناسم و امروز كه خيال مىكنم مىشناسم ، بىآنكه خود را بىتعارف شاعر بدانم ، بر آن‌ها نام شعر مىنهم . اوّلين تجربهء مطبوعاتى من در شعر ، شركت در مسابقهء « شعر ماه » مجلّهء جوانان سال 1348 بود كه با عنوان « فضا » و به حكم « قضا » دوّم شدم . » غربت زمانه قلب در خون تپيده را مانم * نَفَس نارسيده را مانم گوشهء غربت زمانه منم * دل از خود رميده را مانم قطره اشكى شدم به دامن دهر * اشك بر گل چكيده را مانم هوس هيچ در سر من نيست * برگ خشك تكيده را مانم فارغ از دور روزگارانم * طفلك غم نديده را مانم گوييا روزگار با من نيست * مرغك سربريده را مانم نه ز ياران ، نه از ديارانم * يوسف زرخريده را مانم بىسبب اوفتادم از شاخه * ميوهء نارسيده را مانم صدف روزگارم از خود راند * درّ ناپروريده را مانم رو به هر سوى مىكشانندم * آهن تف‌دميده را مانم گنه‌ام هيچ نيست ، مىدانم * گرگ يوسف‌دريده را مانم سخنم گوش ، كس نمىگيرد * گفتهء ناشنيده را مانم