سيد محمد باقر برقعى

541

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از طرف حوزهء هنرى سازمان تبليغات اسلامى طبع و نشر گرديده است . بىنام نمىدانم چه بود اى عشق ، اى آتش ، گناه من * كه گم شد در مه‌آلود تو ، روح سربه‌راه من همه‌شب مردگان آواز مىخوانند و مىرقصند * ميان حلقهء كابوس‌ها در خوابگاه من تو مىآيى و تاريخىترين جوبارهاى خون * كه مىريزند در دهليز تاريك نگاه من تمام اشك‌هايم را به چشمان تو مىبخشم * اگر خونم ، اگر آتش ؛ تويى تنها پناه من من از اوج شكوه و كوه با اين درّه غلتيدم * كه گم شد آذرخش شيههء اسب سياه من در اين دلتنگى بىنام ، اين گنگ پر از خالى * كدامين شانه خواهد بود آيا تكيه‌گاه من ؟ سلام نه آشنا و نه دشمن ، سلام و ديگر هيچ * تو ماندى و شبح من ، سلام و ديگر هيچ تو ماندى و من ، در خواب سنگى اين شهر * دو تكّه ابر سترون ، سلام و ديگر هيچ چه بىتپش ، چه نفس‌گير ، مانده‌ايم اينجا * نه حال خنده ، نه شيون ، سلام و ديگر هيچ حصار آهن و آدم فشردمان در خويش * من و تو ، آدم و آهن ، سلام و ديگر هيچ تمام آنچه كه از تو براى من مانده‌ست * تمام خاطرهء من ، سلام و ديگر هيچ بيهوده بااين‌همه ، تو نيز گناهى نداشتى * خون بود و ابر و آينه ، ماهى نداشتى در شعله‌هاى وحشى بيهوده و دروغ * مىسوختى و هيچ گناهى نداشتى چشم تو در كبوتر و باران نمىشكفت * انگار لال بود ، نگاهى نداشتى بر ريزش مدامت در جان روز و شب * غير از غم و غرور گواهى نداشتى يادت مىآيد آن شب ، آن تلخ ناگزير * با مرگ پنجه كردى ، راهى نداشتى ها تكيه‌گاه من ، تو هم آن شب دريغ و درد * جز شانه‌هاى خويش پناهى نداشتى