سيد محمد باقر برقعى
523
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
من و آن لعبت پرىپيكر * كه ز جانم بود گرامىتر فارغ از هرچه رنج و غصّه و غم * شاد و خندان نشسته در برِ هم بعد يكعمر انتظار و تعب * وصلمان دست داده بود آن شب من و او ، هر دو دلخوش و سرمست * لب به لب برنهاده دست به دست يكدگر را گرفته در آغوش * از شراب وصال هم مدهوش غافل از اين زمان كه درگذر است * همچو تير شهاب رهسپر است * * * چه شد ايّام نونهالى من ؟ * چه شد آن عهد خردسالى من ؟ چه شد آن عهد چون دم سحرى ؟ * چه شد آن روزگار بىخبرى ؟ روزگارى كه قلب آيينهست * عارى از گرد غصّه و كينهست چه شد آن دم ، كه از قضاى زمان ؟ * اوفتادم ز پلّهها غلتان ؟ مرگ را تا به چشم خود ديدم * قدر عمر عزيز فهميدم چه شد آن شام مدهش ديجور ؟ * آن شب تيرهتر ز ظلمت گور ؟ چه شد آن شب ، كه تا سپيده دميد * به لبم ، جان ، هزار بار رسيد چه شد آن روز تارتر از شب ؟ * كه زد آتش به جانم ، آتش تب چه شد آن شب كه روز وصل رسيد ؟ * اى عجب ، در شب آفتاب دميد ! چه شد آن شب كه بوسهاش جان داد * آنچه مىخواستم از او ، آن داد چه شد آن شام بادهپيمايى ؟ * چه شد آن روز تلخ تنهايى ؟ چه شد آن روزهاى شوقآميز ؟ * چه شد آن شامهاى حزنانگيز ؟ چه شد آن عهد و آن زمانه چه شد ؟ * چه شد آن عشق و آن فسانه چه شد ؟ روز هجر و شب وصال چه شد ؟ * وين عجبتر ، زمان حال چه شد ؟ آوخ ! آوخ ! گذشت و زود گذشت * شادى و غم هرآنچه بود گذشت اين همه عمر پيچ اندر پيچ * شود آيا كه هيچ باشد هيچ ؟ !