سيد محمد باقر برقعى
493
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چون سراپاى وجودم عشق اوست * هركجا مانم ز ره ، آنجاست دوست عشق هرگز ناله و فرياد نيست * يا كه تنها كوهكن فرهاد نيست مىنهم از عشق ، بنياد دگر * تا بماند نام فرهاد دگر در آرزوى جانانه مردن در اين دنياى دون ، هر عاقل و ديوانه مىميرد * يكى در دشت چون مجنون ، يكى در خانه مىميرد يكى در چاه ذلّت از طمع با سر فرود آيد * يكى از مى خراب افتاده ، در ميخانه مىميرد يكى رسواى عالم دربهدر با خوارى و پستى * يكى در جمع ياران چون دُرِ يكدانه مىميرد يكى چون برده در بند هواى نفس هرجايى * به رسوايى به هرجايى كه شد افسانه مىميرد يكى در بزم شيطان ، آنچنان آلوده مىگردد * كه شرمآلوده در بيغولهاى دزدانه مىميرد يكى تاريك همچون شب ز مرگش صبح مىزايد * يكى همچون چراغ روشن كاشانه مىميرد بسا سلطان ذى شوكت به دور از تخت و تاج آخر * به فقر بىكسى در كشور بيگانه مىميرد بسى بيدادگر ارباب جاه و ثروت و قدرت * به فقر و مسكنت در گوشهء ويرانه مىميرد ابرمرد سياست گر برافتد روزى از قدرت * به گمنامى به نرخ جارى روزانه مىميرد يكى چون روبَهِ ترسو خزد در تنگ سوراخى * يكى در سنگر عشق وطن مردانه مىميرد فدايىِ وطن را بين ! چو شير شرزه در زندان * به زنجير مرارتها چه بىباكانه مىميرد جوان حقّ طلب غرقه به خون خويش در ميدان * به ضرب تير دژخيمان چه بىرحمانه مىميرد يكى در عشق جانان سر چنان از پاى نشناسد * كه بر شمع رخ معشوق چون پروانه مىميرد بيايد بر سر پيمان خود مرد وفا ناگه * به بزم زندگى لب بر لب پيمانه مىميرد منال از عمر كوته ، بر سر گل نيز هر شبنم * سحرگاهان به پاى سنبل و ريحانه مىميرد يكى رسواى عشق حقّ ، انا الحقّ مىزند هردم * كشد فرياد منصورى چنو مستانه مىميرد بنازم عشق حقّ را در حريم « يا هُوَ المَولى » * هميشه عاشق ديوانهاش فرزانه مىميرد علىّ مولاى درويشان ، به محراب نيايشها * به نامردىِ ناپاكى ، جوانمردانه مىميرد بيا اى « كُرد » سرگردان ، سراغ كوى جانان گير * در اين ره هركسى روى آورد ، جانانه مىميرد