سيد محمد باقر برقعى

489

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

« لا تَقْنَطُوا » ز رحمت او وعدهء كريم * چشم اميد دوخته‌ام بر وفاى دوست از مال و جاه و عيش جهان شد نصيب « كُرد » * گنجى نهفته بر دل وى از ولاى دوست سلام بر غم تا غم ز سر لطف ، مرا حلقه به در زد * خورشيد سعادت ز دل شيفته سرزد از زخمهء غم ، تار دل آمد به ترنّم * تاريك شبى تا ز افق تيغ سحر زد يا ربّ چه شبى بود ! به صد روز بيرزد * آن شب كه غم دوست مرا سر زده سرزد هردم كه درآمد غم او ، آتش غيرت * بر غير غمش جمله به يك‌لحظه شرر زد « كُرد » از دل‌وجان گشته پذيراى غم دوست * او را چه غم ، ار تير بلا حلقه به در زد غزل چيست ؟ محرم راز دل عاشق شيداست غزل * شمع سوزان ره وعدهء فرداست غزل اشك شوقى به هواى رخ معشوق روان * داغ عشقى به دل لالهء حمراست غزل شِكوهء عاشق مهجور و فغان دل اوست * حسرت دورى ديدار احبّاست غزل دود هجران دل سوختهء مجنون است * شعلهء عشق فزايندهء ليلاست غزل عشق آهنگ دلاويز پيام ازليست * جلوه‌اى نغز از آن نشئهء والاست غزل دم حافظ برهاند ز قفس جان‌ها را * اوج گيرد به مقامى كه همان جاست غزل آه سرديست كه سر مىكشد از بند قفس * نالهء غم‌زدهء مرغك زيباست غزل شيون مادر افتاده به خاك فرزند * گريهء طفل يتيم تك و تنهاست غزل خندهء صبح سعادت به شب راز و نياز * پرتو عشق خدا ، رخصت مولاست غزل شعر و انديشهء و الا و ادب ، دريايىست * و اندر اين بحر هنر ، گوهر درياست غزل نغمهء بلبل باغ و چمن و محفل انس * عشوه و ناز غزالان فريباست غزل « كُرد » مفتون غزل ، سردهد اين زمزمه را * سوز و ساز و طرب و شوق و تمنّاست غزل