سيد محمد باقر برقعى
477
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تو معنا دهى عمر بيهوده را * كهن هستى پوچ فرسوده را نبينم غمين پاك چهر تو را * رخ مهربان چو مهر تو را مبادا كه باشى تو يكدم تژند * ببينى ز ادبار گيتى گزند شوى گر تو غمگين ، جهانگو مباش * تن خستهام را روانگو مباش جهان جمله برخىّ لبخند تو * بهاران شكوفا ز پيوند تو حاصل دوران از بازى تقدير و قضا حيرانيم * چون باد وزان هميشه سرگردانيم سرمايهى عمر و حاصل دوران را * خوابى و خورى و شهوتى مىدانيم ! انس آتشين مرا با شعر انسى آتشين است * به شبهايم انيسى بىقرين است مرا تا اوج مستى مىرساند * غم و اندوه و دردش دلنشين است خودپسندى گر دست دهد هزار بيداد كنيم * تا خاطر خويش را دمى شاد كنيم ليكن چو رود بر سر ما بيدادى * آزرده شويم و داد و فرياد كنيم بىدرد غم نيست اگر غمى كه دارم كم نيست * بىغصّه و غم كسى در اين عالم نيست تا هست اگر ز دولت بىدرد نيست * و آنكس كه چنين نيست يقين آدم نيست « سايه » سايهى خستهى عمرم يك شب