سيد محمد باقر برقعى

463

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

و باغِ بهارآورِ دستِ من * پر از نسترن‌هاى پژمرده است ز بس بىخيال غزل خفته‌ام * دل واژه‌ها از من آزرده است شب ديگرى بىسرودن گذشت * شبى كه پر از يأس افسرده است و يك برگ از دفتر عمر من * در آغاز يك صبح تا خورده است سرود واپسين عطش رخنه كرده‌ست در من * فسرده‌ست شوق شكفتن فروريخت گلبرگ‌هايم * بر اين خاك سرد سترون زليخاى بىرحم پاييز * دريده‌ست پيراهن من چو آيينه‌اى سنگ خورده * پُرَم از صداى شكستن به پايانِ بودن رسيدم * همين است پايان بودن ! كاروان اشك عمرى اسير چاه خودم بودم * گودال قتلگاه خودم بودم چشمم به هيچ سوى نمىگرديد * آيينهء نگاه خودم بودم تا نام بىهويت يك شاعر * سنگين‌ترين گناه خودم بودم چون سرو سركشيده ولى غمگين * هم ارتفاع آه خودم بودم در خويش مىشكستم و مىرفتم * تنها پناهگاه خودم بودم اى كاروان اشك ، مرا درياب ! * عمرى اسير چاه خودم بودم آيينه به آن چشم بيدار در خون نشسته * مريد نگاه توام ، چشم‌بسته نصيب من است از بيابان وصفت * لبى سخت تشنه ، تنى سخت خسته گذشتند دلبستگانِ نگاهت * پرستووش از بام‌ها ، دسته‌دسته