سيد محمد باقر برقعى

425

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سحر ، محراب با شمشير مىگفت : * چه كردى با علىّ ؟ اى بىمروّت چشم‌به‌راه بىتو بىتو شب و روزم سياهه * نصيبم درد و داغ و اشك و آهه خودم بردم تو رو در خاك كردم * ولى بازم دو چشمونم به راهه ! بازيچهء بود و نبود زمين بازيچهء بود و نبوده * كه زير چشم اين گنبد كبوده كنار رود كارون جون سپردى * دو چشمم بعد تو زاينده‌روده شام غريبون دلم خونه ، دلم خون ، ايّها النّاس ! * پريشونم ، پريشون ، ايّها النّاس ! همه روشن كنين شمع عزا رو * در اين شام غريبون ، ايّها النّاس ! كاش آخرين ستاره مىشدم ! خسته‌ام خويش را شكسته‌ام هاىهاى گريه را اقامه بسته‌ام عافيت التيام زخم‌هاى شهر نيست التيام اين دل شكسته هم خسته‌ام خويش را شكسته‌ام غيرتم نهيب مىزند : چرا نشسته‌اى ؟