سيد محمد باقر برقعى

405

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

و اكنون به بزم قدسيان قرب درگاه * آسوده از ما ، همنشين اوليائى در روشنائىهاى رحمت غرقه گشتى * خواندى چو عمرى داستان روشنائى تاريخ اين غم را چنين آورد « قدسى » * « شد در بهشت جاودان جان همائى » بمناسبت روز معلّم اى معلّم ! صفاى جان تو باد * سر ما خاك آستان تو باد مست صهباى عشق لم‌يزلى * دل تو ، جان تو ، روان تو باد خواجه فرمود فقر ، فخر من است * فقر او فخر جاودان تو باد روشن از روشنان عشق و صفا * به همه عمر آسمان تو باد تو گرانمايه گوهر كرمى * خضر فرّخ رخ خجسته دمى هيچ‌كس چون تو با زمانه نساخت * هستى خود به راه عشق نباخت بىوفائى و ناسپاسى اگر * قَدرت از چشم روزگار انداخت زنده مانى تو و نمىميرد * آنكه عمرى به عاشقى پرداخت من ، به قربان روح صافى تو * كه چنان در تب زمانه گداخت اوستادا ! بدانكه شاگردت * تا معلّم نشد تو را نشناخت بيدل از عاشقى چه مىداند * قدر رنج تو را كه مىداند ؟ عاشق روى همچو ماه توام * آرزومند آن نگاه توام طالبم من همين نه مهر تو را * شيفتهء خشم گاه‌گاه توام خود عصا بر كف و به موى سپيد * آمد ستم كه عذرخواه توام من در شست شصت افتاده * طفلم و طفل پيشگاه توام بار ديگر بگو به لطف و صفا * درس بابا و آب اول را كاش آن روزها شود تجديد * روزهاى خوش نشاط و اميد رمضان‌ها و سفرهء مادر * پدر و روز عيد و جامهء عيد اوستادان مهربان كه مرا * ياد دادند رسم گفت و شنيد