سيد محمد باقر برقعى

388

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غم جانكاه بده ساقى مى ديوانگى پيمانه‌اش با من * مرا مست نگه كن ، نعرهء مستانه‌اش با من تو در فانوس پيراهن چو شمع مجلس‌افروزى * بدر كن شمع تن از پيرهن پروانه‌اش با من منم فرهاد مسكينى توئى دلبند شيرينى * وصال روى تو از خسرو و افسانه‌اش با من شبى در گردنم آويخت بازوى بلورين را * بگفتا در وصالم جان بده جانانه‌اش با من به دو گفتم خمارى را توانم نيست ، مستم كن * لبم را بوسه زد يعنى مى و ميخانه‌اش با من ز پا افتاده‌ام از مستى سپس با گردش چشمى * نگاهى كرد و گفتا گردش پيمانه‌اش با من به چشمش فتنه‌ها ديدم ، فغان از چشم دلجويش * هزاران راز گويد نرگس فتّانه‌اش با من تو اى « قاضى » به صد حسرت مدارا كن به هجرانش * غم جانكاه او با تو ، دل ويرانه‌اش با من در طريق طلب آنكه بر درگه حق قدر و مقامى دارد * كى به دل آرزوى منصب و نامى دارد ايمن از فتنهء خوابيده مباش اى رهرو * هر قعودى ز پى خويش قيامى دارد مىوزد بوى گل عشق به همراه نسيم * بهره آن‌كس ببرد ، تيز مشامى دارد بگشا گوش دل خويش كه از شاخ درخت * بهر تو مرغ سحر نغز پيامى دارد كاخ‌ها زير و زبر مىشود آخر روزى * به‌جز از خانهء ايمان كه دوامى دارد به دهان گير زبانى كه دهد سر بر باد * آخر اين خنجر برنده نيامى دارد پخته از صحبت پيران جهان‌ديده نگشت * آن جوانى كه به سر فكرت خامى دارد در دل هركه نباشد اثر از مهر ولا * مرده دانش اگر او قدر و مقامى دارد عاقبت بهره‌ور ، از شاهد مقصود شود * در طريق طلب آن بنده كه گامى دارد نشود شيفتهء مجلس خاصان آنكو * گوش دل بر سخن سفله و عامى دارد ز مكافات عمل هيچ مشو غافل ، چون * كار دادار جهان ، « قاضى » نظامى دارد