سيد محمد باقر برقعى
378
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مرا از تو آواره و دور كرد * چنين چشم امّيد من كور كرد چنين بىكس و خانمان ساختم * اسير كفِ دشمنان ساختم ذليل و سيهروزگارم نمود * به خوارى بميرد كه خوارم نمود ! تو نيز اى مرا مهربانتر ز جان * نپرسيدى از حال من هيچ سان نگفتى كجا رفت بحرين من ؟ * چه شد آخر آن قرّة العين من ؟ به يكباره از ياد بردى مرا * به اندوه و حسرت سپردى مرا نه نامى ز من بر زبان داشتى * نه ديگر ز خويشم بيانگاشتى در آغوش تو هرمز و قشم و كيش * من اينجا در آغوش دشمنپريش ندانم ز هرمز چه كم داشتم * كه مام وطن كوچك انگاشتم ؟ و يا كم ز قشم و ز كيشم چه بود * كه گردون بر اندوه و رنجم فزود ؟ كجا شاد بينى روان در تنم ؟ * كه خود مايهء شادى دشمنم زنم بوسه بر موجِ درياى پارس * كه او خود زند بوسه بر پاى پارس * * * سحر چون ز خاور دمد آفتاب * عروس فلك سر برآرد ز خواب فروغش فروزان كند خاك تو * عيان گردد آن خطّهء پاك تو ببايد دماوندم اندر نظر * وز آن ديدنم در تن افتد شرر سراپايم از رشك لرزان شود * درونم چو او آتش افشان شود مپرسم كه چون گيرم آتش ز غم * كه با نفت « 1 » آلوده باشد تنم در آن دم كه سوزد ز غم پيكرم * بريزد سرشك از دو چشم ترم به دريا درون گردد و دُر شود * وز آن در سراسر جهان پر شود دُرى كآيد از قعرِ دريا به دست * عجب نيست گر اشك چشم من است ز چشم يتيم سيهروزگار * نريزد بهجز لؤلؤ شاهوار
--> ( 1 ) - بحرين اشاره به اين مسأله مىكند كه هم معدن نفت دارد و هم مرواريد .