سيد محمد باقر برقعى
36
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به نگاه آهوانه ، دل شير چون شكارى ؟ * دلوجان عشقبازان ، به فداى آن نگاهى به شب فراق ، اى مَه ! نرود به خواب چشمم * نكنى اگر تو باور ، دهد اختران گواهى سپه غمت ز هر سو ، به دلم هجوم كرده * چو هجوم روستايى به سراى پادشاهى به جهان مرا چه حاجت ، به سرير و تاج شاهى * ز ره كرم تو يكدم ، اگرم كنى نگاهى دل خود به تار زلفش ، به هزار اميد بستم * چو شود اگر وصالش ، شودم نصيب ، الهى به دل شكستهء من ، بكن آنچه مىتوانى * تو و اين جفاى بىحدّ ، من و آه صبحگاهى برو اى ستمگر از من ، كه متاع نوجوانى * به رهت نثار كردم ، دگرت ز من چه خواهى ؟ تو كه روزگار ما را ، به جهان سياه كردى * به جهان ، برو كه روزت بشود چو من سياهى به پناه ، « عيانى » آمد ، ز درت به قهر راندى * برو ، از درت برانند ، به گاه بىپناهى گوهر از دسترفته كجاست راحتِ جان ستمكشيدهء من ؟ * كجاست طاقتِ قلب به جان رسيدهء من ؟ چه گفتهاند ز من بر حبيب من يا ربّ ؟ * كه در نشانده به اشك از غمش دو ديدهء من كجا روم ؟ چه كنم ؟ دردِ دل كه را گويم * كه رفت از بر من يارِ برگزيدهء من مگر مَنَش نه دلوجان خود فدا كردم ؟ * كه با رقيب بسازد وفا بريدهء من به كوى عشق سزد ، مفلسم اگر خوانند * چرا ، كه شد ز كفِ من به در « فريدهء » من گهى مَكم ز نشاط و گهى خورم با شوق * نصيبم ار بود آن بارِ نورسيدهء من ز شوره گل طلبد هركه بعد از اين جويد * طراوت از غزل و صنعت از قصيدهء من ز يمن طبع « عيانى » نوشت با شيون * بسى غزل به تو اين كلك سربريدهء من غوغاى قيامت گلاندامى اگر باشد كنارم * به سير بوستان ديگر چه كارم ؟ گواهى مىدهد پروين همهشب * به حالِ ديدهء شبزندهدارم ؟ به غوغاى قيامت روزِ محشر * به نامت سر ز خاكِ خود برآرم