سيد محمد باقر برقعى
342
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در خود شكستن ، سوختن ، خاكستر حسرت شدن * بر باد رفتن تا ابد اين است رسم عاشقان از بىخبر . . . بگذار از صدايت نزديكتر بياييم * طوفان مرا بخوان تا سوى خطر بيايم از هرچه عشق با توست ، تنها صدايت اينجاست * باشد كه با صدايت از خويش دربياييم تا بر جهان نتابى ، اى جان آفتابى ! * بگذار تا سراغت پيش از سحر بيايم من تشنهام تو چشمه مىخوانىام از آن دور * امّا نمىگذارى نزديكتر بيايم وقتى به روى من نيست حتى دريچهاى باز * من تا هميشه بايد تا پشت در بيايم برما نمىپسندند ، رندند خلق ، بايد * حتى به ديدنت نيز دور از نظر بيايم گفتى كه عاشقم من اما چه دير گفتى ! * پيشت نخواهم آمد امّا اگر بيايم اى كاش مثل شعرى يك شب به خاطر تو * از ناگهان رسيده از بىخبر بيايم . . . سرسپرده تو را به هر نَفَس از خود سراغ مىگيرم * به حال خود نگذارى مرا كه مىميرم سياهبختى من بود يا سعادت من * كه با دو چشم تو پيوند خورد تقديرم قرار بود كه ديگر به عشق ، دل ندهم * به يك نگاه تو درهم شكست تدبيرم بمان كه با تو فقط لحظههاى من زيباست * بمان كه بىتو از اين روزگار دلگيرم چقدر تشنهء عشق توام ، تو اى همه جان ! * اگرچه از تن بىروح دلبران سيرم چه سالها كه فقط خواب عشق با من بود * به دستهاى تو شد باز قفل تعبيرم من از تلاقى عشق و جنون هراسم نيست * كه سرسپردهاى از بستگان زنجيرم اگر تمام جهان عاشقى كند با من * سراغ عشق كسى جز تو را نمىگيرم