سيد محمد باقر برقعى
308
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
« فلسفى » ملّت اگر دانا شود * آبهاى رفته باز آيد به جو افيون هزاران درد بىدرمان كه دارو مىكند افيون * به ملك تن چه خدمتهاى نيكو مىكند افيون بود بر هر مرض اكسير بىهمتا و از دستش * عيان كار ابقراط و ارسطو مىكند افيون توانم گفت بىافيون نباشد علم طب كامل * ولى عارى چو گشتى كار وارو مىكند افيون كنند از تير مژگان ، خوبرويان صيد دل امّا * اسيرت بىاشارتهاى ابرو مىكند افيون اگر برگى فتد از باد چرتش مىشود پاره * ز بس او را ضعيف القلب و ترسو مىكند افيون دهد با امتحان ترتيب دكتر « فلسفى » حتّى * كه هركس خورد بىشك ترك با او مىكند افيون مفارقت دوستان كجگردشى چه مىشد اگر آسمان نداشت * يا اين همه خدنگ بلا در كمان نداشت خوش بود آن جوانى و قد چو سرو اگر * دنبال ضعف پيرى و قد كمان نداشت مىشد بريم لذّتى از چار روز عمر * بارى اگر بهار جوانى خزان نداشت آرى حيات و زندگى جاودان خضر * خوش بود اگر مفارقت دوستان نداشت بلا و طلا انسان ز زبان خويش دائم به بلاست * گر حرف بود صواب بىوقت خطاست با فكر بگوى و مختصر وقت لزوم * حرفت اگر از نقره ، سكوتت ز طلاست دريغ ز دوستان قديمى بجز نفاق نديدم * ز عاشقى بجز از زحمت فراق نديدم ز سروران و بزرگان قوم خطهء ايران * دريغ جز لقب و باد و طمطراق نديدم