سيد محمد باقر برقعى
273
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بوديم اگر غافل ، گهگاه ز يادت * عمرى ز پشيمانى انگشتگزانيم خاميم ، ولى آرزوى پختگىام هست * تا پيرو و در مكتب دلسوختگانيم ما آينهداريم به تعظيم و تماشا * فارغ ز سخن گفتن و لبدوختگانيم « فصحت » كه به هر كار جهان پا زده جز عشق * همواره چُنينيم ، مگوييد چنانيم ديدار نهانى مرا با شعلهاى از عشق سوزان ، جاودانى كن * دلم را همچو بحر بىكران پر از معانى كن ز جام مست چشمانت شرابى ريز بر جانم * تحمّل نيست ديگر اين توهّم را تو ، آنى كن به يادت گل دهد فصل خزان هر شاخهء شعرم * بيا و گلستانم فارغ از باد خزانى كن ز رسم و راه كجدارومريزت مانده در خويشم * يقين را پرده و تنپوش اين شكّ و گمانى كن دژ پرهيز را بشكن ، نگويم فاش رسوا شو * و ليكن چارهء پايان ديدار نهانى كن نيستانى غزل هستم ، و ليكن سرد و خاموشم * به جانم شعله زن ، از ناى من آتشفشانى كن دلى شاد و جوان دارم ، پُر از حال و هوا ، ليكن * بيا يكدم در آغوشم ، به عمرى نوجوانى كن سراپا باورم ، عشقم ، مپرس از من چه مىخواهى * ز جا برخيز ، خود در خلوت من آنچه دانى كن زمينگير اميدم ، بىهدف اشكى به رخسارم * قفس بشكن ، مرا يكباره مرد آسمانى كن ز دست آتشين باد حوادث بىسرانجامم * گشا آغوش و دل را فارغ از اين لامكانى كن ببين « فصحت » تو خود از شهر شاعرخيز شيرازى * بيا از نو غزل را همچو حافظ جاودانى كن روزگار نادانى ياد او چو شد مونس ، بر دلم به پنهانى * همچو سرو سرسبزم ، در هواى توفانى هر نگاه چشمانش ، آتشى زند بر دل * ز آن شراره مىسوزم ، لحظهاى غزلخوانى اخم تند توفانم ، در مسير درياها * شاعرانه مىسازم ، در كوير ظلمانى در حصارى از حسرت سركشيده بر افلاك * در خيال خود جوشم ، همچو شام زندانى كفر گيسويش افكند ، لرزشى بر ايمانم * آه آه از اين حسرت ، روزگار نادانى