سيد محمد باقر برقعى

201

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

باغ عرفان ، خرّم از لعل سخن‌دان شما * چشم بينش روشن از آئينهء جان شما آشيان مهر در تسخير پيمان شما * گردش گردونهء دانش به فرمان شما خرقهء تاريخ ، رهن جام احسان شما * چشم دنيا زين شراب فيض حيران شما نام پرارج معلّم ، در خور شأن شما * كودك انديشه ، شاگرد دبستان شما هيچتان از رنج خود گر نيست حاصل ، غم مباد * سايه‌تان از فرق فرهنگ و فضيلت كم مباد اجاق دل اين خانه ويرانه چه فرخنده‌سرايى است * هر بام و درش خوابگه خاطره‌هايى است از اين در و ديوار فروريخته خوش‌تر * باور نكنم در همه آفاق بنايى است اين طاق‌نماى تهى گرد گرفته * احساس مرا آينهء نقش‌نمايى است هر سو نگرم جلوهء باغى و بهارى * هرجا گذرم خندهء صبحى و مسايى است صبح‌اش نه همين صبح كه گلخانهء نورى * شام‌اش نه همين شب كه مهِ غاليه‌سايى است مىخوانَدَم از دور ز هر گوشه نگاهى * در گوش دلم هر نفس انگار درايى است جايى كه در آن زاده و پرورده‌ام اينجاست * خاكى است كه چون جان منش ارج و بهايى است هر پنجره وا مىشود اينجا به دل من * هر گوشه ز غوغاى درون حال و هوايى است شيرازهء اميد من اين طاق شكسته است * كامروز به چشمم نگه خوف و رجايى است اين طاقچه آن باغ كتاب است كه هر شب * انديشه در آن پوپك خورشيدگرايى است از آن‌همه گنجشك اثر نيست و ليكن * اين است كلاغى كه هماواز همايى است اين هق‌هق روحى است نه نجواى نسيمى * اين شيون جانى است نه آوازهء نايى است اين پنجرهء قلعه افسانه و شعر است * وان پرده كه چون ساز پُر از شور و نوايى است اين تاك همانست كه من كشتم و اكنون * هر برگ كه از آن بدمد دست دعايى است اين كاج فروشسته تن از بارش افسون * گيسوى مه سرو قد هوش‌ربايى است عطر گل لبخند جوانى دمد از آن * اين شاخ انارى كه بهر درد دوايى است آيينهء صافى كه در آن نقش بهشتى است * گلدان بلورى كه در آن مهر گيايى است