سيد محمد باقر برقعى

20

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گنجينهء دل بس‌كه پر ، گرديد از ياقوت و درّ * شد تنگ و مىريزد برون ، بس گوهر شايسته را شد « عندليب » نغمه‌زن ، فارغ ز گل‌هاى چمن * تا در ميان انجمن ، ديد آن گل نورسته را نشاط عهد شباب حيات ما ز شراب است ، نيست ؟ آرى هست * ولى نه بادهء ناب است ، نيست ؟ آرى هست هزار ميكده آباد گشت و خانهء شيخ * ز زهد خشك خراب است ، نيست ؟ آرى هست بساط باده‌كشان بين ، كه پير مجلس را * نشاط عهد شباب است ، نيست ؟ آرى هست شعور و شعر و جنون و خرد ، نهفته به هم * ميان جام شراب است ، نيست ؟ آرى هست ز آفتاب ، علم ، زاهد از مى غفلت * هنوز مست و به خواب است ، نيست ؟ آرى هست جهان ز جلوهء او روشن است و طلعت او * نهان به زير نقاب است ، نيست ؟ آرى هست هميشه پنجهء آن شوخ‌طبع باده‌گسار * به خون دوست خضاب است ، نيست ؟ آرى هست به پيش بىبصران « عندليب » گلشن روح * ذليل‌تر ز غراب است ، نيست ؟ آرى هست