سيد محمد باقر برقعى

17

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تمام مرغان در باغ بسته صف ، گويى * صبا فكنده در او مسند سليمان را دهد به خنجر خود آب سبزه از شبنم * بلى ! به آب بود قدر تيغ برّان را دهيد مژده به مستان كه جيش فروردين * شكست داده عجب لشكر زمستان را هرآنچه جيش خزان از چمن به يغما برد * عطا نمود بهار از كرم دوچندان را براى هر شجرى از شكوفه چون خيّاط * بريد جامهء خوش ، جامه‌هاى الوان را رسيد خسرو اردوى لشكرِ سرما * كشيد از سرِ ما دست ظلم و طغيان را ز بس‌كه سيل ز كهسار ريخت جانب رشت * كه كرد واهمه صد بار فكر توفان را هواى اردى ، مشّاطه‌سان به جوهر طبع * به هفت رنگ مزيّن نموده اغصان را ز بس‌كه ژاله فروريخت از سحاب كه كرد * به شيشه ساغر مى ، لاله‌هاى نعمان را شكوفه مىمكد از شاخه درختان آب * بدان صفت كه مكد شيرخواره پستان را چو غنچه لب به شكر خنده باز كرد ، نمود * قرين ناله و افغان هزاردستان را عروس گل چو ز رخسار خود نقاب كشيد * نمود روشن از روى خود گلستان را نصيب ما ثبات عهد مجوى از جهان ، كه درگذر است * بجوى از آنكه ز اسرار عشق باخبر است ز نغمه‌هاى خوش و جلوه‌هاى دلكش يار * كجا نصيب بود آن كسى كه كور و كر است به آفتاب منير سپهر عشق بگوى : * شعاع خويش ميفكن بر آن ، كه بىبصر است مخوان حكايت مجنون و قصّهء ليلى * كه در كتاب جنون اين فسانهء مختصر است ز ملك ايمن عقل ، اى رفيق فرزانه * سفر مكن كه بيابان عشق پرخطر است ز نخل زهد ريا ، ميوهء مراد ، مجوى * كه در رياض عمل ، چوب خشك بىثمر است هرآن‌كه در بر سلطان عشق ، سر نسپرد * به عمر خود چو گدايان ، هميشه دربه‌در است نصيب هركسى از خوان رزق شد معلوم * نصيب ما ، غم شام است و نالهء سحر است ز باغ عشق ، به هرجا كه « عندليب » پريد * ز سنگ‌هاى حوادث شكسته‌بال‌وپر است