سيد محمد باقر برقعى

145

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بر خراج شه دگر چيزى نبودش ، منفعل شد * « از نسيم آه كم‌كم آتش دل مشتعل شد تا ز بيدادت به گردون رفت دود از دودمانم » * عشق در هرجا كه زد خرگاه ، آتش برفروزد عاشق بيچاره را سر تا به پا يكسر بسوزد * كى گذارد جامهء تقوا براى خود بدوزد « ساقيا ! مِى ده ، كه تابِ آتش مِى ، مىنسوزد * رَختِ من ، كز مِى پياپى مىرسد اشك روانم » چون گذارت اى صبا افتد به كوىِ آن پرىرو * اوّلت بايد حذر از كيد آن چشمان جادو اين سخن را نزد جانان از من دلداده برگو : * « مىكشم بار بلا را با تنى لاغرتر از مو تا اسير زلفِ آن سنگين‌دل لاغر ميانم » * هركه بر خاك سر كوى تو از جان سر ندارد اعتبارى در بر عشّاق كيوانفر ندارد * چشم امّيدى دگر « فخّار » جز آن در ندارد « گر صبا خاكِ « غبار » از كوى جانان برندارد * فارغ از عيش جهان و از حياتِ جاودانم »