سيد محمد باقر برقعى

131

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پاس جان و مال مردم گر ندارد شحنه‌اى * زان حذر بايد نمودن زان كه دزدى رهزن است هرچه باشد مر تو را سوهان روح و رنج تن * دورى از آن بايدت هرچند طرف گلشن است و آنچه بخشد مر تو را آزادى و آسايشى * رو سويش بنما اگرچه تنگناى گلخن است حسن صورت گر بود ز آرايش عفت برى * عقل گويد مر تو را زان حسن دورى احسن است عالمى كو را عمل نبود گدائى ابله است * عارفى كو را حقيقت نيست طفلى كودن است دوستى كت در مقام محنت و بيچارگى * مىكند بيگانگى آن دوست نبود دشمن است زاهد ريائى قدى كه در نظر خلق نارسا گرديد * لباس زهد بپوشيد و پارسا گرديد به صيد خاطر مردم نداشت دانه و دام * گرفت سبحه و بر خلق مقتدا گرديد براى نافله ازبس حديث و مسأله گفت * نماز صبح مريدان ، همه قضا گرديد بدور خويش عيان ديد عاميانى چند * ميان خانه نهان گشت و ز اوليا گرديد پى زيارت او بس‌كه ابلهان رفتند * چو ديد امّت ، از خيل انبيا گرديد به طوف خانهء او بس‌كه جاهلان گشتند * خدا نگشت ، ولى دشمن خدا گرديد ببين كه زاهد ظاهرپرست ظاهربين * بجان خلق عجب آفت و بلا گرديد هرآن‌كه همره اين كاروان به راه افتاد * چو ما فتاده و وامانده در قفا گرديد ز خويشتن همه بيگانه گشت و بى خود ماند * هرآن‌كه با سخنان تو آشنا گرديد تو راز خود به « فتوحى » مگوى و پنهان كن * كه او ز خيل مريدان دگر جدا گرديد