سيد محمد باقر برقعى

129

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در به روى غير بگشود و به روى ما ببست * عاقبت پيش رقيبان مشت ما را باز كرد چشم مستش بس‌كه از شوخى به ما بازيچه داد * ديدهء خونين ما را شوخ و شاهد باز كرد آن نگار سنگدل از غمزه‌اى دلها ربود * دلربائى بين كه اندر دلبرى اعجاز كرد رشتهء كوتاه فكر و آرزوهاى بلند * صعوهء بيچاره را آخر شكار باز كرد آنكه سر در راه جانان داد ، عمر از سر گرفت * معنى سردارى ، آن باشد كه آن سرباز كرد با « فتوحى » حالت و ذوق سخن‌سنجى نبود * فيض گل نازم كه بلبل را سخن‌پرداز كرد افسانهء عشق چون سرو خرامان شو يك‌ره به گلستانها * تا سرو ز پا افتد از شرم به بستانها از دادن جان ما را پروا ، نه چو پروانه * گر چهره برافروزى اى شمع شبستانها بگشا لب و از شوخى يك‌لحظه تبسّم كن * حيف است گهر اين‌سان پوشيده به مرجانها تا سينه هدف گردد بىمانع و بىحاجب * بر ناوك مژگانت چاك است گريبانها مرجان مرا قوت است ياقوت لب لعلت * ياقوت لب لعلت قوت آمده بر جانها جز آهوى چشم تو در سايهء مژگانت * آهو ، نشنيدستم خسبد به نيستانها سيب زنخت عقلم بربوده دهند آرى * گوهر ز پى سيبى اطفال دبستانها از پنجهء عشق تو وز سوز شب هجران * چاكست گريبانها اشكست به دامنها بىكام شكرريزت بىلعل روان‌بخشت * زهر است بشكّرها درد است به درمانها ز آن روز كه بستم با زلف تو پيوستم * بگشودم و بشكستم از غير تو پيمانها بنياد امل بر پا كرديم ولى غافل * كاين سيل فنا آخر ويران كند ايوانها شد عمر « فتوحى » طى در هجر ، ولى شاد است * كافسانهء عشق او باقى است به دورانها حق آب و گل كنون كه روى چو گل آن بت چگل دارد « 1 » * ز آفتاب رخش ، ماه را خجل دارد

--> ( 1 ) - چگل بكسر اوّل و دوّم : شهرى است در تركستان كه مردم آنجا بغايت خوش‌روى مىباشند . برهان قاطع