سيد محمد باقر برقعى

125

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

همه‌شان مىدانند كه چرا ويرانند سال‌ها پيش شبى سرد و سياه آمد از دور زنى بس خودخواه نام او « فاطمه » ، اهل ميناب دست او خورده جذام پاى او گشته تمام بينىاش را خورده گوش و هوشش همه را با خود برده چشم‌هايش ، كه دو پلكش نابود عين يك‌رشتهء نخ بستهء رود بىفروغ است و اميد خيره در خانهء ماتم به تمنّايى هست بيست سال است كه اين تكّهء گوشت با حرارت مىخورد ، با غضب مىغرّيد با زبانى كه نداشت با دوتا چشم كه سالم مانده هيبت خويش به من برسانده او در اين بهكده با سابقه بود سال‌ها زنده و جان كندن خود را مىديد و منِ خسته نظارتگر جان كندن او او نمىمرد چرا ؟ ! و خدا مىداند كه چرا