سيد محمد باقر برقعى

117

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پرتو اميد كجاست ؟ اشك را بدرقه ، خون جگرى بايد داشت * ور نه اين نالهء بىجا اثرى بايد داشت دل مأيوس مرا ، پرتو امّيد كجاست ؟ * آخر اين تيره‌شب ما سحرى بايد داشت دست و پا چند زنم ، سنگ غمم بال شكست * كو كه از بهر پرش بال‌وپرى بايد داشت آه و اندوه و ملامت ، غم و بيدارى عشق * آنكه مىگفت جوان را هنرى بايد داشت زندگى خوب متاعيست و ليكن افسوس ! * بر خريدارىِ او سيم و زرى بايد داشت « فانى » از عجز چه سود است ، شكيبايى گير * صبر نخليست كه لا بد ثمرى بايد داشت دريغ ! عجب بيهوده سر كرديم ، ايّام جوانى را * مگر بازيچه دانستيم ، دور زندگانى را جوانى رفت با حسرت ، دو چشم من به دنبالش * بيا اى چرخ ، بگردان ، به من دور جوانى را نهادم كامرانى ، نام هر ديوانه‌بازى را * گران بُد كامرانى ، خاك بر سر كامرانى را بيا اى دوست ! كز بيچارگان بيچاره‌تر گشتم * بيا تا زنده‌ام از سر بنه اين سرگرانى را دريغ ! اين روزگار سفله با اين عمر كوتاهم * ز بستان اميدم كَند نخل شادمانى را ميان ما و زاهد فرق از كفر است تا ايمان * چه سازم اينكه نادانى زبان بىزبانى را افسرده‌دل هركسى را كه سرى هست ، بود سامانى * سر مرا هست ، ندانم ز چه سامانم نيست بس‌كه بشكسته پرم ، زار و پريشان حالم * هيچ در دل هوس زلف پريشانم نيست صبرم اين است كه مردم ز من آسوده رهند * كافرم ، چون سر آزار مسلمانم نيست سگ از آن جاى كه ترسد ، كند عوعو به شتاب * چه كنم من كه به كف چوبك سگ رانم نيست باغ و گلزار براى دل شادان زيباست * من ز افسرده‌دلى ميلِ گلستانم نيست