سيد محمد باقر برقعى

112

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خيال دوست تا با خيال دوست گشوديم ديده را * كرديم موج‌خيز دل آرميده را نوميدى از وصال تو حسرت فزود ليك * صد جا گره زديم اميد بريده را هردم به نغمهء دگر آهنگ ناله‌گير * تا كى زنى به گوش ، نواى شنيده را آن نيش غم كجاست كه تا نازكى دهم * اين زخم‌هاى كهنهء آماس ديده را « فانى » خموش باش كه با گوش دشمنى است * اين نغمه‌هاى تازهء شيون رسيده را بهار آرزو شبنم خون خيزد از بوم و بر گلزار ما * غنچهء دل جوشد از خار سر ديوار ما صد بهار آرزو با ياد گل‌رويان گذشت * برنيامد بوى اميدى ز حسرت زار ما عشق ، معشوقى است كز يك جلوه در رقص آورد * سبحهء جبريل را با رشتهء زنار ما توبهء ارباب معنى بازگشت خاطر است * كى شود حاصل فقط از ذكر استغفار ما ؟ نسبت آلودگى با همّت ما تهمت است * ناخن غم بارها كاويد پود و تار ما در جهان ، نى مردمى كرديم نى مردانگى * رشته‌اى از معجر زالى به از دستار ما ناله را در سينه پنهان دار « فانى » خموش * قفل مگشا از در گنجينهء اسرار ما پير خرد خضر همّت طلبد از دل آوارهء ما * مهر دريوزه كند نور ز سيّارهء ما ما صبوحى طلبان صوفى صافى نفسيم * جرعه بر صبع فشاند لب مىخوارهء ما دانهء به گلو خوشهء پروين دارد * سعى دهقان نبود بيهده دربارهء ما نه عجب گر سرانگشت ببازيچه زند * بر لب پير خرد كودك گهوارهء ما ديده از شوق شود چند قدم همره نور * به گلستان جمالش گه نظارهء ما آب در ديدهء ما كسوت آتش پوشد * عرق شعله زند جوش ، ز فوّارهء ما رشتهء مدّت عمر خضر و عهد مسيح * صرف يك بخيه شود از جگر پارهء ما