سيد محمد باقر برقعى

105

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به ياد سر و بالايش ، ز عشق روى زيبايش * ز مژگان مىچكانم چشمهء آب روان امشب من از آن گردش گردونهء چشمش چنان مستم * كه يادم آورد چشم سياه آهوان امشب شب هجرم نخواهد ديد روى صبح فردا را * از اين حسرت كه گشتى شمع بزم خسروان امشب چو مرغ نيم‌بسمل غوطه در خون دل خويشم * ز جور تير دل‌دوز كمان ابروان امشب چنان مدهوش از خويشم كه سر از پا نمىدانم * ز كيد نرگس خونخوار چشم جادوان امشب عجب نبود ز « فاضل » گر غزل خواند غزل گويد * به آهنگ و نواى ساز و از طبع روان امشب حسرت ديدار كرده پيرانه سرم ياد بت زيبا را * فاش گويم سخن از عشق دل شيدا را چهره آراستى از سرمه و سرخاب و سپيد * بردى از اهل جهان دين و دل و دنيا را ديده‌هايم به تمنّاى تو بگشايم و بس * ور نه از ديدن دنيا چه تمتّع ما را آنچه از عشق تو مىبينم و فرياد كنم * تو به من كردى و آموخته‌ام آن‌ها را هرچه خواهى بكنى با من و امروز بكن * شايد امكان نبود ديدن من فردا را شب به سر آمد و با آمدنت سوخت همه * شمع و پروانه و آسيمه‌سر رسوا را از تو خاشاك‌نشين درِ هر ميكده‌ام * از تو جان بر لب و با ناله كنم سودا را كار من گشته به دنبال تو هر سو گشتن * مسجد و ميكده و بتكده و هرجا را شده‌ام طعنه‌كش ساقى و پيمانه‌فروش * آخر كار چنين بود و بدين‌سان ما را من كه ديوانه نبودم ، تو كشيدى به جنون * اين سرِ شوربرانگيزِ پر از غوغا را چشم « فاضل » به در از حسرت ديدار بماند * كه درآيى ز در و ديده كنى مأوا را گفت و شنيد گفتمش : من عاشقم ، فكرى بكن تا دير نيست * گفت : اى غافل برو ! خود كرده را تدبير نيست گفتمش : ديوانه‌ام محتاج لطف و چاره‌ام * گفت : خود ديوانه را مرهم به‌جز زنجير نيست گفتمش : اين رنج و خذلان از گناه چشم توست * گفت : حرف مدّعا بر هيچ‌كس تقصير نيست