سيد محمد باقر برقعى

791

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غمزه‌اش را قابل تيرى نبود * لايق پيكانش ، نخجيرى نبود عشوه‌اش هرجا كمندانداز گشت * گردنى لايق نيامد ، بازگشت ماسوا آيينهء آن رو شدند * مظهر آن طلعت دلجو شدند پس جمال خويش در آيينه ديد * روى زيبا ديد و عشق آمد پديد مدّتى آن عشق بىنام و نشان * بُد معلّق ، در فضاى بىكران دل‌نشين خويش مأوايى نداشت * تا در او منزل كند ، جايى نداشت بهر منزل بىقرارى ساز كرد * طالبان خويش را آواز كرد چون‌كه يكسر طالبان را جمع ساخت * جمله را پروانه ، خود را شمع ساخت جلوه‌اى كرد از يمين و از يسار * دوزخىّ و جنّتى كرد آشكار جنّتى ، خاطرنواز و دل‌فروز * دوزخى ، دشمن‌گداز و غيرسوز قابليّت در جانبازى باز ساقى گفت تا چند انتظار * اى حريف لاابالى سر برآر ! اى قدح‌پيما درآ ، هويى بزن ! * گوى چوگانت سرم ، گويى بزن ! چون به موقع ساقىاش درخواست كرد * پير مىخواران ز جا قد راست كرد زينت‌افزاى بساط نشأتين * سرور و سرخيل مخموران ، حسين گفت آن‌كس را كه مىجويى ، منم * باده‌خوارى را كه مىگويى ، منم شرطهايش را يكايك گوش كرد * ساغر مى را تمامى نوش كرد باز گفت از اين شراب خوشگوار * ديگرت گر هست ، يك ساغر بيار ! * ديگر از ساقى نشان باقى نبود * ز آنكه آن مىخواره جز ساقى نبود خود به معنى باده بود و جام بود * گر به صورت رند دُردآشام بود ! شد تهى بزم از منى و از تويى * اتّحاد آمد به يك‌سو شد دويى *