سيد محمد باقر برقعى

786

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شب بود و ماه و كوفه از آن مرد بىخبر * آن مرد سالخورده كه با ماه مىرسد شب بود و نخل‌ها همه چشم انتظار او * در اشتياق اينكه سحرگاه مىرسد حالا طنين زمزمه‌اى سرخ مىوزد * مثل صداى ناله كه گهگاه مىرسد دلخسته پاى ديوارى نشست انگار او هم خسته بود * بعد عمرى او بدنياى شما دلبسته بود خاطراتش را دوباره با خودش تكرار كرد * او كه از تكرار اين تكرارها هم خسته بود خوب مىدانم كه در چشمان او بغضى كبود * در تمام سالهاى غربتش نشكسته بود خوب يادم هست در عمق نگاه ساده‌اش * يك نفر راه تمام گريه‌ها را بسته بود آخرين بار او كنار عكس‌هاى كهنه‌اش * چشمهاى يك نفر را ديد او هم خسته بود تقديم به آقايم حسين عليه السّلام غروب ، غم ، خيمه غروب و غم و خيمه‌ها شعله‌ور * در آن‌سوى ميدان صدا شعله‌ور غروبى كه انگار پايان نداشت * وداع زمين تا خدا شعله‌ور غروبى كه ديدند در آسمان * دو خورشيد در نينوا شعله‌ور زمين زانوانش همان شب شكست * غروبى كه شد كربلا شعله‌ور * * و چشم كبودى كه باور نداشت * شما را سر از تن جدا شعله‌ور