سيد محمد باقر برقعى
781
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كسى كه در شب محنت به عشق دل نسپارد * بهجز رداى ندامت به روى شانه ندارد « به صحرا شدم عشق باريده بود » شبى بر دلم نور تابيده بود * سياهى ز دل رخت برچيده بود مه فروردين بود و در سمت باغ * فضا پر ز گلهاى ناچيده بود گل سرخ بر شاخ سبز درخت * چو آتش كه در سبزه خنديده بود نسيمى كه از سمت گل مىوزيد * سراسر همه مشك ساييده بود شنيدم شباهنگ خوش مىسرود * به لحنى كه گوشم بنشنيده بود كه من عاشقم ، عشق درد من است * دو چشمم بدان مرغ شوريده بود به ياد آمدم قولى از بايزيد * « به صحرا شدم عشق باريده بود » تازه شو ، هر بهار با گل سرخ هرچه دل زندهتر شكيباتر * خنده بر لب ز اخم زيباتر تا به كى گرد خود حصار زنيم * سرو در دشت باز رعناتر دلفريب است گوهر رخشان * درّ درياى عشق رخشانتر تازه شو ، هر بهار با گل سرخ * هر گلى تازهتر شكوفاتر پند فرزانگان چراغ دل است * سخن عارفان دلاراتر نفريبد تو را مقام جهان * گوهر معرفت فريباتر خوشزبان كام جان كند شيرين * از دهان حرف خوشگواراتر سجده خونين شمشير مىچرخيد و مولا سجده مىكرد * محراب شد از خون چو دريا سجده مىكرد فزت و رب الكعبة بر لب داشت سرمست * خشنود از ديدار مولا سجده مىكرد در صبح خونين ، كوفه مىلرزيد از درد * امّا على فارغ ز دنيا سجده مىكرد