سيد محمد باقر برقعى
777
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تا ميان چشم و ابروى تو باشد گيرودار * در ميان عقل و عشق ما بود پيكارها بر تماشاى قد رعناى تو سرو سهى * كرده بيرون در چمن سر از سر ديوارها دست در زلف تو بردن از ره ديوانگيست * بردن انگشت ، بىجا ، در دهان مارها مهر جانان را خريد آنكس كه « عشقى » از نخست * كى پى سودا رود ديگر سر بازارها كتاب عشق سحر بلبل به باغ آوازه دارد * كه اى گل ! ناز هم اندازه دارد نشايد عشق را پنهان نمودن * كه رنگ عشقباز آوازه دارد مرنج اشكم اگر در كويت افتاد * كه گلشن را طراوت تازه دارد كنون كز آهن آيد سير افلاك * كه ديگر فخر از حمّازه دارد ؟ ره عشق است آن راهى كه يكسر * به شهر نيستى دروازه دارد بياور مى كه در فصل بهاران * جهان را گل به رنگ غازه دارد من و آن پنبهء مينا كه « عشقى » * كتاب عشق از آن شيرازه دارد در مرثيت علىّ اكبر عليه السّلام و علىّ اصغر عليه السّلام شاهى كه خلقت دوجهان از براى اوست * صاحب عزاى كاخ مصائب خداى اوست هرجا كه چيده گشت بساط نشاط و عيش * دست جهان گشوده براى عزاى اوست در زير اين وراق ندانم چه حكمت است ؟ * هر كلبهاى كه مىنگرم ، كربلاى اوست آن كربلا كه روى زمين ، زير آفتاب * صد چاك جسم اكبر گلگون قباى اوست آن كربلا كه نالهء طفلان بىپناه * بر آسمان روان ز دل خيمههاى اوست آن كربلا كه اصغر بىشير و بىگناه * با حلق چاكچاك زمين متّكاى اوست آن كربلا كه طفل صغير شه شهيد * سيراب از سه شعبهء زهرآشناى اوست « عشقى » از اين مصيبت عظمى بريد دل * از روزگار و هرچه دگر مدّعاى اوست