سيد محمد باقر برقعى

747

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چون‌كه دنيا بود سراى دودر * هيچ‌كس را در او نگشت مقرّ نيست جز جاى محنت و آلام * ز آن سبب شد شبيه بر حمّام چه كشيدى ز دست حمّامى ؟ * چه بديدى به غير ناكامى ؟ ! رنج‌هاى فزون در او ديدى * گل مقصود كى در او چيدى ؟ بود دستت تهى به وقت ورود * غير جهلت دگر متاع نبود باخبر باش هان ! كه حمّامى * نرساند تو را به بدنامى تو كه غير از جهان نمىبينى * غير حزن و فغان نمىبينى با چنين حال ميل هم دارى * به بهشت برين شوى ؟ آرى ؟ « عبقرى » چشم دل پر از خون كن * اين هوا را ز سر تو بيرون كن اينك نمونه‌هايى چند از نظم او : خانهء زنبور دل ، خويش را به ياد تو مسرور مىكند * سر را ز شورِ عشق تو پرشور مىكند گر حور گويمت ، به خدا گفته‌ام خطا * اين ناز و غمزهء تو كجا حور مىكند ؟ خور خوانمت اگر ، بود اين هم بسى شگفت * خورشيد خويش را ز كه مستور مىكند ؟ ماه ار بگويمت ، هله ! ترسم خجل شوم * كى ماه خويش را چو تو مشهور مىكند آنجا كه جاى توست ، چه حاجت به آفتاب * يك شهر را جمال تو پرنور مىكند خواهم چو خال جاى كنم گِرد عارضت * مژگانِ تو مرا ز رُخت دور مىكند طوطىصفت مقابلِ رويت ستاده دل * خود را به پشت آينه مستور مىكند مورى بدان مرا ، به سليمان نظاره كن * كز لطفِ خود نظر به‌سوى مور مىكند نازت به « عبقرى » همه ، كى مىكند عتاب * دل‌هاىِ ما چو خانهء زنبور مىكند چه تفاوت ؟ رخسارِ تو و ماهِ زمان را چه تفاوت ؟ * چشمِ تو و آهوى زمان را چه تفاوت ؟