سيد محمد باقر برقعى

738

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گر مريد راه عشقى ، از دل‌وجان بايدت * پيش حكم دوست ، جان و دل مسخّر داشتن همچو گويى سر بنه اندر خم چوگان دوست * خواهى ار گوى فلك ، در خمّ چنبر داشتن ره نياموزى ، نخورده شير از پستان عشق * ز آنكه طفل تازه را شرط است مادر داشتن عقل را معزول كن يكباره اندر كوى عشق * ز آنكه يك زن را نمىشايد دو شوهر داشتن اين بيابانيست بىپايان و راهى سهمناك * رهروان را چاره نبود ، جز كه رهبر داشتن بانگ غولان و غريو ديو و ظلمات شگرف * بىرفيقى كى توانى رسم معبر داشتن تو ز شهرستان غيبى ، چند شايد خويش را * اندر اين زندان اسير نفس كافر داشتن ؟ مرد دين ، دنيا نجويد ز آنكه باشد ناپسند * دل به دنيا بستن و پس زهد بو ذر داشتن از پى مشتى زر و سيم جهان پيش خسان * زشت باشد مر تو را رخسار چون زر داشتن تا نباشى در مقام خدعه با هاروت نفس * كى توانى خويش را چون زهره ازهر داشتن ؟ پند من بنيوش و ساز راه كن زين دامگاه * تا به كى خود را در اين ويرانه مضطر داشتن گر تو را مى رهنما بايد هلا بنمايمت * كى توانى تا به محشر يار و ياور داشتن ؟ چون قسيم دوزخ و جنّت تو مىدانى كه كيست * مهر او بايد چو جان در سينه مضمر داشتن با ولاى او توان آمد به منزلگاه عشق * خويش را از مهر و مه آن‌گاه برتر داشتن آنكه بىترديدِ او عالَم نمىگيرد نظام * آنكه بىحكمش نيارد شاخ را برداشتن هم امير المؤمنين ، هم پيشواى متّقين * جز كه او را ما نشايد مير و مهتر داشتن هركه را در دل ولاى اوست بىشكّ روز حشر * بايدش از سايهء حقّ ، چتر بر سر داشتن هستى او را طفيل آمد وجود كاينات * پس نبايد جز كه او سالار و سرور داشتن افتخار پادشاهان جهان ، دانى ز چيست ؟ * با ادب خاك درش را زيب مغفر داشتن عرشيان را كى سزاوار است از روى قياس * با سرافرازان كويش ، خويش همسر داشتن گر تو را مى مهربان بايست ، خازن بايدت * گنج دل محكم به مُهر مِهر حيدر داشتن با وجود مرتضى بعد از رسول پاك دين * جهل باشد جانشين ، بو بكر و عمر داشتن و اللَّه آن را مىسزد با چاكرانش همسرى * باللَّه ار اين مىتواند پاس قنبر داشتن