سيد محمد باقر برقعى
736
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گرچه ز جرمت تن و جان شد نژند * حبّ علىّ هست سحاب مطير اى به تولّاى تو دل را سرور * وى كه شده مهر تو جان را بشير جز تو نداريم به سرّ و علن * جز تو نگوييم به قول و ضمير شافع ما باش به روز جزا * حقّ دو شهزادهء شير و شبير منزلگه ديوان در اين منزلگه ديوان ، دلا تا كى تنآسايى ؟ ! * دمى از خواب غفلت سر برآر ، اى گيج شيدايى پى مال و زر دنيا ، گروهى روز و شب تازان * نهشان از آز آسايش ، نهشان از حرص بينايى دوان قومى پى عزّت ، فريقى طالب عشرت * يكى سرمست از شركت ، يكى از حسن و رعنايى ببين از ديدهء فكرت ، چو خواهد ماند زين عدّت * كه دنيا جمله بر باد است و مهرش بادپيمايى اگر عاقل شمارى خويشتن را ، عاقبتبين شو ! * نظر بر روز آخر دار ، كان روزيست غوغايى به كار آخرت بشتاب و سوف و بوك يكسو نه ! * كه شايد فرصتت ندهد سپس اين چرخ خضرايى چو با جامه كفن بايد شدن زين خانقه بيرون * چه حاصل در درون ، زربفت و خزّ و چيت و دارايى از اين ياران دولت يارِ غافل جان به تنگ آمد * خوشا گنج قناعت ، ملك فقر و كنج تنهايى چو آخر فرش ما خاك است اين دهروزهء دنيا * به زير پا ، چه فرش بوريا ، چه نطع ديبايى