سيد محمد باقر برقعى

728

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

باور ابر را تكان دادى * عطش خاك را خبر كردى آب و آيينه سر به هم بردند * رخنه در كار دل مگر كردى ؟ ! نه فقط در دل گياهى گل * در دل سنگ هم اثر كردى تا رسيدن چقدر فاصله بود * راه دل را تو مختصر كردى قدر خورشيد را نفهميدم * تا تو از چشم ما سفر كردى نسل شمشير آنان كه به دار عشق مىميرند * از نسل گشاده‌دست شمشيرند اين مرگ نه آن ، كه خون ققنوسان * بر خاك بريزد و نمىميرند خوش باد به كامشان كه درياوار * از ساقى عشق جام مىگيرند بر سفرهء دام آن عقابان را * ميلى نبود كه روح تدبيرند سوداگر شهر را چه سوداييست * آنان ز فريب زندگى سيرند از بودن ما كه چون كلاغانيم * آنان چو عقاب اوج دلگيرند اى شوم هزارساله ! آبم كن * ما را به پشيز هم نمىگيرند گويند كه اين هراس‌انديشان * در فكر گره‌گشاى تقديرند غافل كه ميان پنجهء تقدير * در مسلخ هيچ و پوچ مىميرند خواهم كه رها شوم در آن باران * آنان كه رهاى پا به زنجيرند ماه تمام تو گوش جان بر همه بستم ، كه پيام تو خوش است * شهر پرولوله هيچ است ، كلام تو خوش است روح‌پردازم و از بند گريزان ، چه كنم ؟ ! * كه دلم در طلب دانه و دام تو خوش است باغ از اين دست ، دلم را نبرد تا برِ دوست * قامت سرو فروگير ، قيام تو خوش است اى فرازى كه فرود آمده‌اى بر سر خاك * مقدمت باد مبارك ! كه پيام تو خوش است آنكه سر در طلب دوست به راه تو نهاد * گفت در هر قدم عشق ، سلام تو خوش است