سيد محمد باقر برقعى

723

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مىتوان مىتوان جامى زد و گاهى گناهى كرد و رفت * آرزومندانه دزديده نگاهى كرد و رفت مىتوان از گردش گيتى به آسانى گذشت * زندگى با گردش چشم سياهى كرد و رفت مىتوان با همتى يك جا دل از دنيا بريد * مىتوان با ناله‌اى سودا به آهى كرد و رفت مىتوان آزادگى از مردم افتاده جست * خويشتن را تكيه‌گاه بىپناهى كرد و رفت مىتوان بود و به درد بىكسيها خو گرفت * كى توان هر ناكسى را تكيه‌گاهى كرد و رفت راز جانسوز نگاه از دلم بگذر و بگذار كه حالى دارم * خاطرى خوش ز نجيبانه جمالى دارم حالتى هست كه از عالم جان بيرونم * عاشقانه هوسى ، طرفه خيالى دارم عالمى دست برون آمده از چشم دلم * شاد از آنم كه تمناى وصالى دارم گرچه تنگ است سراى قفس سينه من * خوش برآرم نفسى تا كه مجالى دارم بال در بال به اوج فلكم راهى نيست * من سرگشته از آن شاد كه بالى دارم راز جانسوز نگاهى دل من كرد اسير * چكنم چون برهم فكر محالى دارم دريغ مىبرم منزل به منزل كوله‌بار خويش را * دل پر از تشويش مىجويم ديار خويش را كوچه‌گرد و آشناجو چون غريبى در سكوت * در سراى سينه جويم ياد يار خويش را يادگار روزگار رفته بر بادم دريغ * مىبرم با خويش هرجا يادگار خويش را گرد غم ازبس نشسته بر سر اين روزگار * در غبارى كرده‌ام گم روزگار خويش را در شب غربت ملولم مىكند آشفتگى * همدلى كو تا بگويم حال زار خويش را شكوه ما شكوه ز دست يار داريم * كى صبر ، كجا قرار داريم