سيد محمد باقر برقعى

711

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گفتم : بمان تو با دلِ « عارف » كه مىسرود * اى بىوفا ! وفا و كرم را چه مىكنى ؟ در انتظار بيا به‌سوى نگاهى كه منتظر مانده * عبور كن تو زِ راهى كه منتظر مانده اگر اجابت دست دعاى من گنه است * بگير دست گناهى كه منتظر مانده بيا ببين كه نشسته ميان مردم چشم * براى عشق ، گواهى كه منتظر مانده كه تا جلا دهد آيينهء وجودم را * ز گَرد تهمت آهى كه منتظر مانده به روى ماه تو بىاختيار دل بستم * قسم به شام سياهى كه منتظر مانده نشسته در دل من درد و داغ و غصّه و غم * نگاه كن به سپاهى كه منتظر مانده بيا كه ديدهء « عارف » فتاده در قدمت * بيا به‌سوى نگاهى كه منتظر مانده غريب دگر ز شهر ريا و فريب خواهم رفت * غريب آمده بودم ، غريب خواهم رفت گناه عاطفه‌ام بىشمار و سنگين است * به‌سوى باغ پر از عطر سيب خواهم رفت شوم ز هجر شما بىقرار و مىدانم * كه از گذار جهان عن‌قريب خواهم رفت اگرچه پر شده عالم ز شور عاشقىام * مثال گريهء عاشق ، نجيب خواهم رفت من از قبيلهء يكرنگ آب و آينه‌ام * دگر ز شهر ريا و فريب خواهم رفت سايهء درد سايه‌اى از درد و در تقدير ماست * نقش رنگ زرد بر تصوير ماست خواب درد و رنج و اندوه و غميم * يك جهان دلواپسى تعبير ماست اينكه ما مى ، مىخوريم از جام عشق * تا قيامت باعث تكفير ماست مظهر ارباب فضل و دانشيم * تا جنون در حلقهء زنجير ماست