سيد محمد باقر برقعى

702

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گرچه ما بندهء شايسته نبوديم و نه‌ايم * كرم خواجهء ما بنده‌نواز است هنوز عاشقان در حرمش مُحرم و مَحرم گشتند * شيخ در كشمكش راه حجاز است هنوز ما گذشتيم ز پندار و رسيديم به يار * زاهد استاده به محراب نماز است هنوز دم ز اسرار حقيقت نتوان زد « عارف » * پيش آن‌كس كه گرفتار مجاز است هنوز مى روح‌پرور دادند جرعه‌اى ز مى روح‌پرورم * سرشار شد ز بادهء توحيد ساغرم برتافتم چو دل ز حكيم و فقيه و شيخ * بگشود دست غيب به دل باب ديگرم بستم چو ديده بر جلوات جمال دوست * شد عشق جبرئيل من و دل پيمبرم واعظ ! تو را نصيحت زهّاد مىسزد * من عارف زمانم ، يعنى قلندرم شيران معرفت همه از من رميده‌اند * زيراكه شيرزادهء مير غضنفرم هركس رجوع مىكند آخر به اصل خويش * من ز اهل بيت پاك رسول مطهّرم حاجات خلق گر كه برآرم شگفت نيست * كاين موهبت رسيده ز موسى بن جعفرم دست قضا ز خاك خراسان گِلم سرشت * من « عارف » سخنور از اين مرز و كشورم اى خسرو سرير ، رضا ! حاكم قضا * مپسند اين‌قدر تو ذليل و مكدّرم داد از تو روزگار ! آه از دمى كه خواهر غم‌پرور حسين * ديد اوفتاده روى زمين پيكر حسين شور حجازيان به عراق اندر اوفتاد * در قتلگه ز عترت بىياور حسين گريان شدند لشكر دشمن به حال او * آمد ميان معركه چون خواهر حسين شد هم‌نوا به زينب و همدل به سوز دل * افتاد روى نعش پدر ، دختر حسين خون گريه كرد چشم سپهر ، آن زمان كه ديد * شد بر فراز نيزه سر انور حسين بىغسل و بىكفن به زمين ماند تا سه روز * در آفتاب گرم ، تن اطهر حسين مىشد سُرادق فلك اى كاش سرنگون * آن دم كه خاك ماريه شد بستر حسين