سيد محمد باقر برقعى

698

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

وصف حال تو بگو چون بنويسد « ظاهر » * بانى اين غزلم نرگس جادوى تو بود ملك ايران ما به راه مُلك ايران جان به جانان داده‌ايم * جان شيرين از براى مُلك ايران داده‌ايم از غم نامردمان ما خون دل‌ها خورده‌ايم * آبروها در ره اين عهد و پيمان داده‌ايم ريشهء دشمن چنان از بيخ و بن بركنده‌ايم * گرچه با صدها شهيد از خيل خوبان داده‌ايم از بلاد دور و نزديك از ديار تُرك و فارس * كودك از جان گذشته همچو مردان داده‌ايم دست رد بر سينهء بدخواه اين كشور زديم * شادى از شاهان گرفته دل به رحمان داده‌ايم مطربا در مُلك ايران ساز غم ديگر مزن * در ميان اين چمن بلبل فراوان داده‌ايم گو به رندان كس نگيرد خرده بر اشعار من * درس‌ها از مكتب خود ما به دوران داده‌ايم شعر « ظاهر » بر مذاق خلق آيد سازگار * از بدى بگذشته‌ايم و درس احسان داده‌ايم در تربت حافظ حافظا امروز سويت جمع مهمان آمده * ميهمان از بهر ديدارت ز تهران آمده تربت پاكت شده بر چشم ياران توتيا * بر مزارت شاعران هريك شتابان آمده خيل عشاق آمده از هركجا با قلب پاك * هريكى از گوشه‌اى از مُلك ايران آمده در غزل از حُسن مه‌رويان فراوان گفته‌اى * خوب‌رويان بر سر خاكت فراوان آمده راز و رمز شعرهايت را نمىدانت كسى * در بيان شعرهايت بس‌كه ديوان آمده نسخه‌هايت شد علم در پيش روى شاعران * در تفأل هريكيشان راه‌جويان آمده بر زيارتگاه پاكت « ظاهر » آمد سينه‌چاك * از ديار خويش زين‌رو او نواخوان آمده دوستى با كتاب دوستى بهتر نجويم از كتاب * دوستىها مىكند او با حساب او بياموزد مرا گفتار نيك * گر خطا گويم كند بر من عتاب