سيد محمد باقر برقعى

690

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

من كه معذور شدم از كنش كار بزرگ * عاقبت بار امانات خدا بارم شد اى « طلا » رازِ مگو با همه‌كس فاش مكن * تا نگويند كه از گفتِ تو آزارم شد رهگشاى مريخ رهگشا ! بگشا ره مرّيخ را * تازه كن با كار خود تاريخ را جادهء مريخ را هموار كن * تا زنم گامى بر آن ، پيكار كن ! ما از اين وضع زمين آزرده‌ايم * از فساد آن بسى افسرده‌ايم آب و خاكش منشأ آلودگى * يا هوايش عامل دل‌مردگى مردمانش در چَمِ درماندگى * يا گرفتار غم واماندگى هاديانش در تب سرخوردگى * اين شده وضع همه از زندگى ! تا چنين گشته زمين از حرص ما * خوش بود مرّيخ و عيش دلگشا با « طلا » گشتى زدن مرّيخ را * برگ زرّينى شدن تاريخ را كال زنده‌دلان ، زنده به حالند و بس ! * مرده‌دلان ، گوش به قالند و بس ! غنچه‌دلانِ متحيّر ز حال ! . . . * كاهل و وامانده و كالند و بس !