سيد محمد باقر برقعى
688
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
« طلا » تا شود مست مهر إله * لبش بر لبِ جام ، مولا عليّست مدهوش مُهر مهرت به دلم منقوش است * پند دُردانهء تو در گوش است جامهء لطف و صفايت همه عمر * بر دلم پاكتر از تنپوش است ديدگانم ز تماشاى رخت * همچو مىخواره لبت مِىنوش است در ره سير و سلوك ملكوت * نور انديشهء تو همدوش است بىقرارم چه كنى از دم خويش * كه جهان از دم تو مدهوش است ! اى « طلا » ى نگران از شب تار * روشنى شو كه زمين خاموش است ! جلوه مىتراود جلوه از سيماى تو * مىنوازد بغض دل آواى تو مىبرد تا عالم كرّوبيان * چشم دل را آن قد و بالاى تو مىپرد مرغ دلم تا عرش تو * با پرى از پرتو زيباى تو مىشود مست ابد جان و دلم * ز آن مى روحانى ميناى تو مىكند روشن دلم را هر پگاه * يك نگاه نرگس شهلاى تو مىكند پيرانه سر را نوجوان ! * آن دم عيسايىِ برناى تو آتش طور تجلّى گشته است * سينهام از آتش سيناى تو مىدهد فيض وجود معرفت * بر همه آن رحمت والاى تو اى خداوند خطاپوش رئوف ! * التجا داده مرا مأواى تو نردبان قلّهء قاف تو را * پا نهادم يكبهيك با پاى تو حيرتم افزوده شد در اين سفر * ز آن جلال و جاه بىهمتاى تو هستىام تا هست باشد ز آن تو * كى بود چيزى « طلا » در پاى تو