سيد محمد باقر برقعى

685

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از بندبند من چو نى آيد نواى دوست * گر دوست بندبند من از هم جدا كند اى بس زيان رسيده مرا از فراق او * غافل كسى كه دامن وصلش رها كند افتد به چنگ باد اگر تار زلف يار * آفاق پر ز نافه و مشك ختا كند ما را كه سر به خطّ ارادت نهاده‌ايم * دور از درِ عنايت و رحمت چرا كند عاشق قفا نمىكند از پيش تيغ عشق * دشمن جدا اگر سر او از قفا كند آمين كند دعاى « طرب » را ملك به عرش * از بهر حفظ جان تو هر شب دعا كند نامهربان مژده كه در بزم من ، سر زده جانان رسيد * آمد و از بوى او ، در تن من جان رسيد درد غم هجر را ، چاره به‌جز وصل نيست * وصل ميسّر نشد ، درد به درمان رسيد دامنم از اشك چشم ، جوى بود تا به ناز * در برم آن سرو ناز ، برزده دامان رسيد در بر يعقوب پير ، مژده رسيد از بشير * كز طرف مهر ناز ، يوسف كنعان رسيد مىروم و مىبرم ، حسرت وصلت به خاك * دوست بگو پاك كن ، خانه كه مهمان رسيد تير تو بر جان من ، نالهء من سوى تو * طالع برگشته بين ! اين نرسيد آن رسيد بر سر من پا نهاد ، آن مه نامهربان * يا به زمين ز آسمان ، مهر درخشان رسيد خاطر من شاد شد ، شاد چو در بزم من * دوش به صد گونه ناز ، آن مه تابان رسيد ز آب دو چشم « طرب » خلق عيان ديده‌اند * بر سر نوح نبىّ ، آنچه ز طوفان رسيد