سيد محمد باقر برقعى

683

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نوشدارو خدا را شد دلم ديوانهء موى پرىرويى * سيه‌چشمى ، نگارى ، كافرى ، زنجير گيسويى دلم را بسته بر موى ميان شوخ دل‌آرايى * خدا را كار دل با يار باشد بر سر مويى تو را مىبويم و بوى خدا را از تو مىجويم * بلى ، اندر مثل گويند : دارد هر گلى بويى روان از ديده دارم جوى خون پيوسته بر دامان * به ياد سرو بالايى كه ديدم بر لب جويى تو را ز آن پيشتر كز قامت چوگان كند دوران * كنون تا فرصتى دارى ، بزن اى نوجوان گويى خوشا آن رند ديوانه ، كه از مستى به ميخانه * كشد از پردهء دل نيمه‌شب فرياد ياهويى به‌جز سرگشتگى از گو ، چه آيد بر سر چوگان * خم زلف تو چوگان است و دل سرگشته چون گويى ببين آن طرّهء مشكين كه خم گرديده بر رويش * نديدى گر برد بر آفتابى سجده هندويى مگر امشب « طرب » را بر در ميخانه ره بودى * كه از مستان برآمد هر طرف شور و هياهويى مرا وصل لب جانان پس از جان دادن آن باشد * كه چون سهراب ميرد ، آورندش نوشدارويى