سيد محمد باقر برقعى

680

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يزدان پاك مخزن امكان چو آفريد * رخشنده گوهرى چو علىّ بُد به مخزنش آن را كه مسكن است سر كوى بو تراب * ما را كه در بهشت برين است مسكنش بازِ سپيدِ عالمِ قدس است مرتضى * كان باز راست ساعد احمد نشيمنش آن‌كس كه خوشه‌چين بود از خرمن علىّ * شايد دو كون خوشه بچيند ز خرمنش هركس به گردنش نبود طوق مهر او * جز طوق لعن نيست سزاوار گردنش آن را كه نيست دوستى شاه لافَتى * موى تنش بود بتر از تير دشمنش هر ديده‌اى به دوستى او نشد به خواب * مژگان به ديدگان خلد ، آن‌سان كه سوزنش شاهنشه سرير ولايت ، علىّ ، كه هست * از « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ » « 1 » گرزنش گر سُخره كرد تخت علىّ را به ملك شام * ديوى لعين كه سُخره كند ديو ريمنش انگشت جم اگر نبود ، چيست خاصيت ؟ * گر خاتم سليمان ببرد آهريمنش تيرش گذر ز جوشن دشمن كند به رزم * گر كوه آهنستى بر جاى جوشنش از دامنش رها نكنم دست دشمنى * زيراكه هست دست دوعالم به دامنش شاها « طرب » كه زادهء پاك « هما » بود * همچون هماى ظلّ شرف بر سر افكنش يزدان تمام قرآن در مدحت تو گفت * مدحت « طرب » چه گويد با نطق الكنش هر شاعرى به مدح تو رطب اللّسان نگشت * بيرون كن از قفاى زمان همچو سوسنش عهدى كه بسته‌اى ز ازل با ولاى او * گر بشكند زمانه تو را ، عهد مشكنش گوهر ناسفته گل ندانم چه سخن گفت و ز بلبل چه شنفت * كه دلش خون شد و با كس غم دل بازنگفت در ميان گل و بلبل سخن از وصل چو رفت * گل پريشان شد و از باد سحرگه آشفت بلبل از گل طمع وصل نمايد ، هيهات ! * گفت از وصل سخن عاشق و جانان نشنفت دل ويرانهء من مخزن گنج غم توست * آرى ، اين گنج به ويرانه ببايست نهفت

--> ( 1 ) - سورهء مائده ، آيهء 55 .