سيد محمد باقر برقعى
670
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
طبايى در غزلسرايى از استادى و توانايى كامل برخوردار است و غزلهاى او از نوآورى و تازگى و از روح بالندگى و انسانى جلوهاى چشمگير دارد . آيينهء رؤيا تلخ است اين بيگانگى ، شاخ نباتم باش * بشكن قفس را ، مژدهء پيك نجاتم باش در تيرگى ، مىپژمرد ، اين بوته ، مىميرد * خورشيد باران كن مرا ، آب حياتم باش بگشا بهشتت را ، مرا برگير از اين برزخ * از روزگار بىنيازىها ، براتم باش درويشىام را بنگر و بر دامنم سر نه * اى گنج هستى با تو ، رحمت كن زكاتم باش تطهير كن در خود ، دلم را روشنايى بخش * سرچشمهء بخشايش روز مماتم باش بىخويشىام ده ، مستىام ده ، در وجودم ريز * از من ، مرا برگير ، در بر گير ، ذاتم باش اى همصداى همزبان ، اى جارى موّاج * دشت سراپا آتشم ، آب فراتم باش آيينهء رؤيا ، مرا تصوير كن در نور * افلاكىام كن ، جلوهء پاك صفاتم باش دلتنگىات بىمن مباد ، اى وسعت بىابر * روح زلالى ، لحظهء صوم و صلاتم باش افسوس با آنكه خاكى بود ، امّا آسمان ، دل بود * از نسل آن دريا پريزادان ساحل بود در چشمها ، رنگينكمانى از گل و اشراق * لبخند او ، شعر طلوع ماه كامل ، بود آواى او ، آميزهء آرامش و اغوا * عطر حضورش ، دلگشاى باغ بابل بود اندام او طرح تراش نقره و آتش * بر تاك گردن ، خوشهء گيسو حمايل بود من ساحل خاموش بودم در شب توفان * « شب بود و تاريكى و گردانى كه هايل بود » او رو به ساحل ، رو بهسوى من ، مرا مىخواند * بر قايقى از موجها ، مىراند و غافل بود تا او ، مرا راهى نبود ، امّا چه ناهموار * « اوّل مرا آسان نمود و ، سخت مشكل بود » مىآمد و از دور مىديدم ، همان او بود * مىآمد ، امّا دير ، امّا پاى در گل بود تا دست ما باهم بياميزد ، چه اندوهى ! * تدبيرها مىكرد و من هم ، ليك باطل بود