سيد محمد باقر برقعى

651

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سيل بيداد خاطرم گشت پريشان ز پريشانى دل * طاقتم برد ز كف بىسروسامانى دل غير اشكى كه چكيد از لب توفانى چشم * كس ندانست معمّاى پريشانى دل عطش چشم مرا خون جگر شايد و نيست * مگر امداد كند ديدهء بارانى دل كار آبادى دل بىتو محال است محال * سيل بيداد ، قد افراشت به ويرانى دل شعلهء آتش دردى كه از او سينه گداخت * جاى دارد كه بخندد به مسلمانى دل « طاهرا » سود ز بازار ريا نتوان برد * مُهر حق‌ّجويى ما خورد به پيشانى دل شوق سوختن چو شوق سوختن را در دلم ، مردانه ، پروردم * به ساز شعله ، مىرقصد همه خاكستر سردم به ياران سايه افكندم ، اگر بىبار و بر بودم * به خاكستر بَدل كردى درخت سايه گستردم نگاه مردم چشمم ، دلا ديدى چه با ما كرد ؟ * من اين نامردمىها را از او باور نمىكردم دل دُردىكش ما را چه باك از طعن بدخواهان * پس از اين چون مراد خود ملامت كيش مىگردم به رغم خيل مخموران ، كه از ترديد سرشارند * دمار از روزگار غم ، به يك ساغر برآوردم بتا با سحر و طنّازى ، مكن با جان و دل بازى * بيا پيدا و بىپروا ، به دست باد ده گردم خلاص دل در آتش بود و من بيراهه مىرفتم * خوشا آن دم كه با داغ هزاران لاله سر كردم نواى ساز رقص‌انگيز آتش در دلم باقيست * به شوق شعله بالا مىرود خاكستر سردم اگر تيغ بلا بارد ، چه باك از سر جدا ماندن ؟ * من از راه وفا « طاهر » نگاهى برنمىگردم افسوس افسوس ! كه درد گفتنى نيست * دردا ! كه غمم نهفتنى نيست اسرار جفاى آشنايان * در گوش غريبه گفتنى نيست اصرار چه مىكنى ؟ بگويم * اين قصّهء غم شنفتنى نيست اين گرد ملال و بىقرارى * از بستر سينه رُفتنى نيست