سيد محمد باقر برقعى

624

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گفتم : چو خاك در قدمش اوفتم ، ولى * چون باد رفت و بر من خاكى نظر نكرد ! كرد آنچه دوست با من دلخسته ، دشمنى * بيگانه هيچ‌گه به كسى آن‌قدر نكرد آتش مزن به خرمن هستى عاشقان * شمع اين بنا نهاد و شبى را سحر نكرد « صوفى » مخوان حديث بر آن دل كه گفته‌اند * « بر سنگ خاره » قطره باران اثر نكرد حدّ كمال ستمى كاين دل از آن سخت كمان مىبيند * حاصلى هست كه از كشتهء خود مىچيند هرچه گفتم طمع از خوب‌رخان هيچ مدار * پند نشيند ، سزايش كه به خون بنشيند هركه از گوشهء امنيت خاطر بگذشت * بايد از گوشهء آن چشم رضاها بيند پايبند دل ديوانه شدن بىخرديست * عاقل آنست كه هم‌صحبت بد نگزيند هنر اوست كه بر حدّ كمالش افزود * آن گلى شاهد باغ است كه عطرآگيند من اگر محرم يارم چه پريشان گويند ؟ * گوهر ار پاك نباشد ، كه به زر ننشيند « صوفى » آن آب زلال است كه افراشته و ديو * هركه در او نگرد ، صورت خود مىبيند آب حيات ديدم به راه دختركى را كه مىمكيد * لبهاى سرخ همچو عقيق يمانىاش سيماب سينه‌اش به تموّج فتاده بود * اندر درون پيرهن ارغوانىاش گفتم چو آبشار طلا ريخته به دوش * باريك گشته عقل به نازك ميانىاش زان شيوه‌ها كه نرگس مخمور او نمود * شد فاش پيش خلق غرور جوانىاش مىشد ز دست اين دل ديوانه گر نبود * در آن گلاب بوى خوش آسمانىاش گفتم كه اى فرشتهء زيبا چه مىمكى * آيا شود به من بسپارى امانىاش گفتا بخنده آب حياتست و پربها * امّا « امير » مىدهمت رايگانىاش از شوق اين تعارف خالى دلم طپيد * اى جان فداى آن‌همه لطف زبانىاش