سيد محمد باقر برقعى

597

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دلم چو مشرق انوار گشت و عرش الهى * مهار نفس كشيدم جمال يار بديدم بهار چيست جهان چيست عرش و فرش چه باشد * گذشتم از همه تا زلف تابدار بديدم مرا به حور و به جنت نياز نيست عزيزان * از آنكه لعل لب و ديدهء خمار بديدم روند خلق به گردش به دشت و گلشن و دريا * جوان و پير و تنومند و هم نزار بديدم كنند خلق به مخلوق روى بهر حوائج * فقط خداى در اين قلب رازدار بديدم مرا طمع نه به جنّات عدن و بيم ز دوزخ * به لطف حق دل خود را اميدوار بديدم توكل تو به حق بوده است « صدرائى » * خداى در ، دوجهان پشت و پاسدار بديدم غزال رميده دى شوخ گل‌عذار به پيشم رسيد و رفت * لطفى نكرد و رشتهء الفت بريد و رفت آمد گشاده‌روى و پريشان نمود زلف * نازى نمود و زود ز نزدم دويد و رفت يغما نمود دين و دلم را بيك نگاه * چون باد صبحگاه به يك‌دم ، وزيد و رفت از ما به غير مهر و محبت نديده بود * آخر ز ما چه ديد كه دامن كشيد و رفت تعظيم كردمش ز سر شوق و آن صنم * ناز و كرشمه كرد و بسوئى چميد و رفت گفتم كجا روى ؟ كه دلم بر تو مايل است * مهرى نكرد و خنده‌كنان ، لب گزيد و رفت « صدرائيا » تو مهر و وفا از بتان مجوى * ديدى كه چون غزال ، ز پيشت رميد و رفت تفقد بر مستمندان زمستان است و فصل برف و باران * تفقد كن ز حال مستمندان تو اندر پوشش نرمى مرفّه * ز سرما بينوا چون بيد لرزان توئى خزپوش و اندر ناز و نعمت * تن ايتام لخت و ديده گريان تو را شوفاژ و كرسى و بخارى است * و ليكن بيوه‌زن بدبخت و عريان اتاقت گرم و سورت هست دائر * تهيدستان پريشانند و نالان سر ميزت پر از آجيل و ميوه است * غذاهايت كباب و مرغ بريان