سيد محمد باقر برقعى
593
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بيا به كوچهء رندان ببين كه مُطرب عشق * درون پرده ندارد مگر نواى غزل شكوه شعر بزرگان ز ياد ما نرود * نبوده گفتهء « صدرا » اگر سزاى غزل براى مرد فرهنگ و ادب ، لغوى روزگار ما ، دكتر محمّد ذو الرّئاستين . . . خنده به باور زدهايم ما مى از ميكدهء چشم تو دلبر زدهايم * گر به شوق لب تو ، بوسه بر آن در زدهايم ز آنكه مستانهترين بادهء اين ميكدهاى * در خيال از لب ميگون تو ساغر زدهايم تا كه معيار وفا خيره كند چشم رقيب * مرغ بسمل شده بر پاى تو پرپر زدهايم ما به صحراى جنون رفته و باز آمدهايم * بر سر كوى تو ديريست كه چادر زدهايم شاهدى بايد و بيند كه به شوق رخ تو * يكتنه بىغم جان پنجه به لشكر زدهايم ! دل دريايى ما از غم هجران تو سوخت * ما بهجز كوى تو ، كى جاى دگر سر زدهايم ؟ تا نشستى به سرير دل ديوانهء ما ! * بر سر عشق و جنون افسر گوهر زدهايم تازه شد قصّهء ترسا به كُهن نامه عشق * شيخ صنعان شده و خنده به باور زدهايم تا كه پيرايهء سودابه ز خاطر نرود ! * بىمحابا چو سياووش بر آذر زدهايم شعر شيرين تو دارد نَسب از حافظ عشق * با تو « صدرا » رقمى تازه به دفتر زدهايم