سيد محمد باقر برقعى

590

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

صد پنجره به ديده گشودم ز نقش ياد * در انتظار لحظهء خوب دميدنت چونان تذر و مست نشستى به چشم دل * روشن مباد ديده به گاه پريدنت گر در غزل به لغزش تكرار مىروم * نبضم كبوترى شده از شوق ديدنت جانم بخواه و مهر نسيمى به چاره گير * كرده دلم دوباره هواى وزيدنت در سر نپخته بود دلم چيدنت ز شاخ * پرپر شود كسى كه كُند قصد چيدنت حسّ مىكنم بهار تنت را چو نسترن * مدهوش آن شميم و مست از خليدنت با صد دهن غزل به دعايت نشسته‌ام * از من مگير شوق لطيفِ شنيدنت « صدرا » دلى به كوى محبّت به ره نشاند * بيند مگر طلايهء سبز رسيدنت گاهى فكر مىكنم آتشكده‌هاى جاويد سرزمين سالدارمان ، همان آتشى است كه در درون مردم ما شعله‌ور است . من خودم همواره اين آتش شوق را ، كه لبريز از مهر ايران زمين است ، در دلم داشته‌ام . خانه بر افلاك كرده‌ايم عُمرى وضو ز باده‌ات اى خاك كرده‌ايم * دل را به پاس حُرمت تو پاك كرده‌ايم تا خوش به چشم ما بنهى پاى را ، ز شوق * پيرايه‌اى به جام دل از تاك كرده‌ايم يك دل كُجا كفاف كند بهر مهر تو ؟ * ما سينه در حمايت تو چاك كرده‌ايم تاريخ تو حماسهء فريادهاى ماست * مردانه گر صداى تو پژواك كرده‌ايم رويين‌تنانه تا كه بمانيم كاوه‌سان * آرش‌صفت كمانه چه بىباك كرده‌ايم پنهان نمىشود به پس ابر مهر ما * چون باخه سر نه در پسِ آن لاك كرده‌ايم تا بر ستيغ قلّه بمانيم استوار * بالاى خود چو قلّهء چالاك « 1 » كرده‌ايم

--> ( 1 ) - چالاك : رفيع ، بلند .